![]() |
![]() |
|
| وتو حرف نداری... |
|
مورچه ها توي مغزم راه ميروند حرف ميزنند مي جوند مرا تورا اين اعصاب به هم ريخته را اين لحظه هاي لعنتي را دارم تمام مي شوم .................... .............. .......... ..... ... تمام . سلام بعد از يه مدت تصميم گرفتم اينجا رو به روز كنم اين روزا دلم هوس ساحل گيسوم كرده، آخ كه چقد دلم ميخواست روسريمو بردارم بعد مث يه بچه تو
كوچه باغ گيسوم بدوئم جاده، لعنتي ترين چيزيه كه مي شناسم
از اين سفر فقط ساحل گيسوم و گرمي آب هاي سرعين برام خاطره شدن باورم نميشد برم تو ساحل، دريا رو ببينم اما حتي نوك انگشت هاي پا ودستم به اب دريا نخوره فقط زيبا بود حرف ديگه اي نداشتم به دريا بگم از اينا بگذريم مال گذشتس مامانم تختمو جمع كرده ماه رمضونا همسايه ها قابل ميدونن ميان خونمون واسه ختم قرآن ، هميشه ميزبانيشون باعث افتخار
بوده وهست... اما...... من ديگه كجا برم كز كنم؟ گوشه پيدا نمي كنم......... (مثل گوش) روزاي زندگيم يهو زهر ماري ميشن ، ادماي دورو ورم زهر ماريش ميكنن (من كاري به كارتون ندارم كه، دارم زندگيمو ميكنم ، اگه مزاحمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) كلاسام هفته ي ديگه شروع ميشه
(بهتر..... از اين خفقان ممتد خودم راحت ميشم) خدا كنه اين ترم ، سمانه بدقلقي نكنه
( راحت شم از اين دانشگاه لعنتي كه همه چيزش آزارم ميده حتي دوستي دوستاش) آرزو كردم توي لحظه هايت سبز باشي سبز سبز و بيهوده به هدر نروي درست مثل هماني كه خودت از من خواستي بيغوله هاي شعرم را به كي بسپارم ؟ مانده ام؟ الهي .............من لي غيرك.......... حرف آخر........ مي گفت من را دوست دارد... اومرا دوست... با اينكه مي دانست دستش پيش من روست مي رفت و من گفتـــم نمي مـيرم برايت اي كاش مي گفتم دليــــل زندگي اوست واين رباعي اصلا ننويس،خط بزن،پاكم كن اين گل نشد آدمت نشد خاكم كن چيزي نرسيده از منت تا زود است شر ،شر مرا از سر دنيا كم كن طيبه السادات بقايي اردكاني |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/30ساعت 14:47 توسط ترنم(ملک) |
|
دروديوار اين لعنتي زجرم ميدندق ميفهمي؟دارم دق مي كنمنشي گرفتارچرا هميشه از من گرفته تورو؟براي خودم مي ترسميك بيت شعر،طعم لبت ،قهر،چايي و...يك حس پوچ و گند كه از در مي آيي و...داري مدام توي سرم چرخ مي خوريبس کن، منم سما، مرا تلخ مي خوري؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/08ساعت 1:21 توسط ترنم(ملک) |
|
|
سلام و...
برای اولین دو بیتی بدون اجازه طیبه وبرای شروع حضورمان... تقدیم به تو... فرقی نمیکند تو... می خواهی مخاطب من باش یا مخاطب طیبه این شعر مال توست بی هیچ حرفی
غـم زوزه کشید و باد ها هـوهـو را... می رفت و نشستم آنقدر گیسو را... آنقدر عزیـز است خدا هـم بردش باید به خـدا نمی سپـردم او را...
طیبه السادات بقایی اردکانی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/03/09ساعت 11:3 توسط ترنم(ملک) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامه هایم را می نویسم
به تو ... به او... به... چه فرقی می کند نصیب من که نشدی |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته دوم خرداد 1386 |
| پیوندها |
|
آتيش بازي شاعران پروازي مدلي براي انسان |
|
RSS
|